تبليغاتX
الکترون بی مدار

الکترون بی مدار

من نمیدونم کی و چطور بخش مربوط به نظر خواهی مطلب قبلی به صورت "نمایش نظرات بعد از تایید" در اومده بود و من هم چون هیچ وقت این گزینه رو انتخاب نمی کردم هرگز هم نگاهی به نظرات تایید نشده هم نمی انداختم. امروز به طور اتفاقی اون قسمت رو دیدم و متوجه شدم که دوستان زیادی نظر گذاشته بودند.



+ نوشته شده در  89/08/09ساعت 20:20  توسط دکتر جونز  | 

پر می کشم

خیلی عجیبه که آدم دلش واسه یه رنگ تنگ بشه، فیروزه ای


مرض بیخیالی محض شبهای امتحان باز بسراغم آمده. دیگه دست و پا زدنهای استرسزای همکلاسیا هم منو به هیچ تکاپویی وا نمیداره. امروز استاد درس تمرین منو برای چندمین بار گذاشته بود بعنوان بهترین جواب رو سایت. اینم مزید بر علت. مجبور میشم احتمالا ماشین حساب قابل برنامه ریزی دوره لیسانسم رو برای امتحان این درس که اوپن هست و هر مدل ماشین حساب آزاد استفاده کنم برای بعض محاسباتی که سن من اجازه انجامش رو نمیده. ده سال پیشا واسه خودش مینی کامپیوتر به حساب میومد طفلی.


با اینکه چند روزی جورابای پشمی رو نمی پوشم دیگه هوا اما سرده و این چند شب حتی به زیر صفر هم میرسه... امروز ولی آفتاب دلچسب منو تا کنار دریاچه پشت محل کشوند... چشم انداز بی نظیر ... یه زمین گلف زیر نور خورشید...جیغ و فریاد پرنده های اقیانوس رو ... جلوه گری یه جفت قو روی موجای آروم دریاچه ... وزش باد سرد فقط توی ذوق می زد.... دو تا اسب و زنده شدن یکی از رویاهای بچگی...جدا که اسب حیوان با وقاریه...اینو توی ضرب-اهنگ سُمهاش میشه به راحتی حس کرد...

بچه ها رو این روزا کمتر می بینم..همه خزیدن تو لاکشون واسه درس خوندن... یه ایمیل از یه دوست قدیمی دیدم با چنتا عکس مشترک مربوط به هفت سال پیشا... دیروز هم علی رو دیدم که آن شد وقتی داشتم ایمیلمو چک می کردم... رییس شده بود و شکمی بهم زده بود!!! یه کم از قدیما گفت و یاد سایتای جنوب...عسلویه...از روزایی که روزی سه بار دوش میگرفتیم از عرق گرمای 60 درجه و رطوبت صد در صد... از سیاوش قمیشی ضبط پاترول راننده شبا پای نظارت بتون ریزی...شبای شات دَون.  که شب میشد عین روز از برکت نور شعله 120 متری مشعل پالایشگاه کناری و زمین که می لرزید زیر این آتیش بازی مشعل...  از بچه های اونروزا خیلی کسی ایران نمونده... تقریبا هیچکس... 

کاش اون روزا برمی گشت و مسیر رو از جایی که خطا کردیم اینبار درست میومدیم... همه اون جوون مهندسای صفر کیلومتر اون روز که الان هر کدوم یه گوشه ای از دنیا آواره شدن منتظر اون روزای دوباره اند که اگه بیاد ... برگردن...قبل از اینکه بچه هاشون لهجه غربت بگیرن ... منتظر اون روز خوبه ...کاش زیاد دیر نشه




+ نوشته شده در  89/02/14ساعت 5:36  توسط دکتر جونز  | 

نیمه شبان پیش از امتحانات

تا یادم نرفته، امروز هوا بشدت زمستانی و در لحظاتی برفی بود. (الان سه درجه بالای صفر ست)

فصل امتحانا نزدیکه و دوباره بساط کتاب و ماشین حساب و ...


یک ترم از درس و ایامی از عمر گذشت. سنگ نشانه هایی که به پایان نزدیکتر نشانت می دهند.

به گفته بزرگی (احتمالا گاندی): هر سال که می گذرد من نمی دانم به عمرم افزوده می گردد و یا از آن کاسته می شود.

امروز استادی که از وضعیت صنعت ایران کما بیش مطلع بود، دعوتم کرد به اتاقش و صحبت ایران شد. و برنامه بعد از اتمام درسم که میخوام چکار کنم؟ راستش سوالش غافلگیرانه نبود چیزی بود که فکر و ذهن من و بچه های آواره مشابه رو مشغول کرده. و همه با یک "اگر" جواب رو شروع می کنیم که: اگر اوضاع ایران آروم و مناسب کار و زندگی حداقلی بشه، البته ایران و گرنه که باید بساط آوارگی رو همین جا کامل پهن کنیم  و یا در دیاری غریب دیگر ... اگری که راستش فقط ناشی از رشته های عاطفی با سرزمین پدری است و چندان امیدی به تحقق اش نیست.

من، اما گفتم قطعا به ایران برمیگردم و قراره برم دریای خزر و اونجا.... تخصصی که من میخونم فقط واسه آبهای عمیق بالای 500 متر کاربرد داره... که فقط شامل دریای خزر میشه. گل از گل استاد شکفت و یادش افتاد که ما همش خلیج فارس نیستیم که دریای خزر هم مال ماست.

معنی حسادتی که در چشمانش بود را می دانستم، او اما از پوزخندهای دلم خبر نداشت. از حسرتهای درونی ام.


+ نوشته شده در  89/02/04ساعت 3:25  توسط دکتر جونز  | 

روز تولد

با اینکه خیلی با جشن روز تولد حال نمیکنم، اما امروز خیلی ها یادشون بود که تولد منه. تاریخ تولد فیسبوک رو هم خیلی وقت پیشا هیدن کرده بودم. اما خب... بعضیا یادشون بود. اولین جرقه رو هم دختر روس همسایه زد و تبریک گفت توی فیسبوکم ...بعد از اون همه فهمیدن و ...

جالب زنگی بود که یکی از همکاران از ایران زده بود ..با اینکه منو از خواب بیدار کرده بود اما خب دلچسبه وقتی میبینی کسایی هستن که به فکرتن.

از طرفی وقتی بیدار شدم توی مود گشنگی بعد از بیداری هوس آش کردم. یادم افتاد از ایران آش آماده اوردم و هنوز یه دونه اش مونده. تو همین فکرا بودم که یه تلفن تبریک تولد همراه شد با دعوت دلنشین به ضیافت آش و ظاهرا قرار بوده امروز آرزو کنم تا بر آورده بشه. کاش با شکم گرسنه بیدار نمی شدم و آرزوی بهتری می کردم...

ضیافت آش توی آشپز خونه من برگزار شد. بالاخره "آش پزخانه" رنگ یه آش تازه و واقعی رو به خودش میدید. سورپرایز بعدی هدیه تولدی بود که دختر روس همسایه برام گرفته بود. ساده کوچیک و واقعا غافلگیرانه بود. یه بسته کوچیک شکلات. بعد از اون بود که دوستان بی جنبه من، متلک پرانی هاشون شروع شد. بابا دوسم داره. اما معنیش دلداگی شرقی و سوزناک نیست. معرفت اش اما شرقی بود.


دارم فکر میکنم، مطلب قبلی آخرش با یه ابراز دلتنگی تموم شد.  بابا شوخی کردیم.

از اونجا که ظاهرا شوخی بردار نیست، امروز هیچ ابرازی نمی کنم. جز اینکه همه اونایی که توی سرزمین پدری اند و روزگار به سختی میگذرونند، زیاد سخت نگیرند، چون اوضاع ظاهرا همینجوریش سخت هست. نذارن دلاشون افسرده بشه.

چند وقتی بود که تو دلم ذوق ترانه بود ... اما شاید ترانه خیلی به حال و روز این روزا ساز نمیاد (این اصطلاح همین الان اختراع شد- ساز آمدن)

بالاخره تعطیلات امروز تموم میشه و از فردا همون زندگی نصف و نیمه از سر گرفته میشه. نصف و نیمه یعنی آروم و بی سر و صدا. واسه کسی که از محیط پر تنش و شلوغ ایران میاد اوایل لذت بخشه اما به تدریج خسته کننده میشه. اینجا وقتی تعطیله همه چیز دقیقا میمیره. هیچ جایی باز نیست و کسی کار نمیکنه. توی ایران توی تعطیل ترین حالت هر چی می خواستی پیدا میشد. یه بقالی بالاخره تو محل باز بود. یا در خونه اش رو میزدی باز میکرد.

توی ایران هیچی هیچ وقت "صفر" نمیشه و هیچی هیچ وقت "یک" نمیشه. ملت "فازی". شایدم واسه همین هم مبهم هستیم.

بگذریم...


چقدر این "خیام" متشخصه. شده افتخار ما ایرانیه همه جا. البته زحمات فیتز جرالد هم در ترجمه و معرفی او نقش مستقیم داشته.

ساقی ، گل و سبزه بس طربناک شده است

دریـاب که هفته دگـر خـاک شده است

می نـوش و گـلی بچـین کـه تـا در نـگری

گل خاک شده است سبزه خاشاک شده است



+ نوشته شده در  89/01/17ساعت 0:37  توسط دکتر جونز  | 

شب نوشت

تجربه های زندگی اصلا قابل پیش بینی نیستند.

الان ساعت دو و نیم بامداد، یک نیمه شب نیمبهاری-نیمزمستانی ، فقط چراغ من روشن است و الان که نگاه میکنم چراغ اتاق یک همکلاسی ایرانی که درست روبروی بلوک ماست بلوکشان. به شیوه شب زنده داری ایرانی.

و یک پسر کله مشکی ایتالیایی که تلوتلوخوران سراغ دوستش را می گیرد از رهگذران. رهگذری ایرانی مهمانش می کند به سیگاری ایرانی (بهمن کوتول). شاید او برادری است با نیایی آریایی.{ ما "کله سیاهها" هوای هم رو داریم}.{ رانندگان خطوط اتوبوس عمومی عمدتا "کله سیاه" هستند با نگاههایی که زیاد غریبه نیست. آواره ای از وطن رانده به تصور خوشبختی در مختصاتی شمالی تر و غربی تر.  چند باری شارژ کارت ام تموم شده بود و یا اینکه ساعت اون گذشته بود، اما با یک اشاره سر و یا چشمک همان نگاه آشنا؛ مهمانش شدم. و خدایی اش ادم یهو در لحظه حال میکنه. یه بار هم با یکی از دوستان روس مان که سوار می شدیم ، وضعیت کارت من طوری بود که می بایست پول بلیط را به هر ترتیب می دادم. همین که دست به جیب شدم راننده به حالتی تقریبا عصبانی اشاره کرد یعنی که " برم بشینم و اینکارا یعنی چی" . وقتی نشستیم روس با حسرت یادآورم شد که شما کله سیاهها خیلی هوای همو دارین. منم با بادی در غبغب تاییدش کردم و او به حال ما غبطه خورد !!!}


بوی سیگار، بوی دیفالت این شبهاست.

بعد از نزدیک سه ماه بارش مداوم برف و یخبندان، یک دوهفته ای هست که چمنها نفسی تازه میکنند. و عجیب اینکه اینهمه مدت در زیر تلی از یخ و برف همچنان سبز است. به این می گویند، صبر و استقامت به شیوه سبز.

از این هفته استارت برای خرخوانش به سبک پارسی زده می شود برای امتحانات. جای قند ایرانی اما کنار فلاسک چای چه خالیست. همه کتاب ها پخش و پلا کف اتاق. انگار تا این اتفاق نیفته نمیشه حس گرفت.

از پنجره اتاق، عظمت دومین سکوی نصاب دنیا Saipem7000 در ساحل این شهر صنعتی از این فاصله پیداست. سکویی که روزی پوسترش "کلاس بخش" دیوار هر مهندس دریا دیده ای بود در ایران.


خوشبختانه از دوران نقاهت فیسبوک زدگی به سلامت گذر کردم. مرضی شده ها. همه میرند سفر که عکس بگیرند که بذارندش توی فیسبوک. میرند مهمونی که عکس بگیرند که بذارندش توی فیسبوک. میرند سمینار که عکس بگیرند که بذارندش توی فیسبوک. شنیدم با همه فیلترینگ، فیسبوک توی ایران داره به شدت مردمی میشه. لطف بزرگ فیسبوک این هست که عمده کابران با اسم و عنوان و شخصیت حقیقی فعالیت میکنه. که با تجربه های قبلی این جور وب سایتهای اجتماعی در ایران ، با این اوضاع باید دید به چه حال و روزی میفته؟


بعضی وقتها آدم هوای تجربه دوباره عشق شرقی به سرش میزنه.


+ نوشته شده در  89/01/16ساعت 5:55  توسط دکتر جونز  | 

روزنوشت

امروز, هوا قاتی پاتی بود

سرد؛ آفتابی... باد...نمکی بارون. این تعطیلات بی موقع جز کسلی و بیحالی چیزی نداره. دیشب با بچه ها بساطی داشتیم. ماست موسیر نبود اما یکی از بچه ها که 10 سالی اینجاست یه ماستی اورد که کم از ماست موسیر نداشت. خودمانیم بگی نگی بهتر هم بود. فیلمی دیدیم و پیتزا. جورج کلونی همیشه جذابه.

خواب آمده بود. اما مجال همنشینی دوستان با خمیازه اش هم غنیمتی بود. بعد از مدتها دور هم جمع میشدیم. نامزد یکی از دخترها هم مهمان ویژه بود، فردا عازم ایرانه... یکی از غربتی ها (ماهایی که تو غربتیم) هم آهای مسافری که داری میری به ایران رو بدرقه راهش کرد... من که چند وقتیه حس نوستالژیکم رو از دست دادم... 27..28 ساعتی میشه. ایران ... خلاصه همه دلتنگیها... هنوز دلم برای هیچ چیز اینجا تنگ نمیشه. با اینکه از بودن در وضعیت فعلی خوشحالیم و خیلی وقتها لذت بخشه. البته جنس لذتهای اینجا با لذتهای ایران متفاوته. لذت یک سیخ جگر ، لایی کشیدن، درکه... فری کثیف... بساط دور همی با ...

اما ایران با وضعی که این اواخر داشت، دل انگیزی اش رو از دست داده بود. فقط کمی دلتنگ پاییز و دلتنگ شب عیدش بودیم. و روزهایی که ... . 

روزهای اول روزهای عقده گشایی بود. فیس بوکی که توی ایران از ورای هزاران فیلتر دست یافتنی بود، به طرفه چشمی ظاهر میشد... غول چراغ جادو....اونم دیگه سحرانگیزشو از دست داده... 

دوران گذر در حال گذره. حس خوبی در آمیخته با نگرانی از آینده و ارتباطی که گسسته شدن اش رو داریم حس می کنیم. امید و آرزو همچنان هست. تا کی اش رو هیچکس نمی دونه


آشپزی ام به لطف غیبت هایدا ،فری کثیف، آقا نشاط، اژدر زاپاتا و سگ پز .... داره بهتر میشه.  منتظریم هوا راه بده. بساط کباب رو راه میندازیم. 


درسها اولش ساده بنظر میرسند، همین که میریم جلو...و پوستی که توی پروژه ها ازمون کنده میشه ..سنگین میشه ، ولی خب.. چون اساس بر یاد گرفتنه اینجا با همه فشاری که توی ترم هست امتحانا راحته. کلاسا با اینکه اجباری نیست همیشه پر و پیمونه. پسرای ایرانی که اون اوایل با کت و شلوار و کراوات ادکلن و آرایش حاضر می شدند. سرزمین حوریان زمینی !!!


خوشا به حالم ای روستایی، چه شاد و خرم ، چه با صفایم؟ 


+ نوشته شده در  89/01/15ساعت 0:29  توسط دکتر جونز  | 

کجایم کنون؟

مکان: جایی در نزدیکی گیجی آهنربا

زمان: فصل فراموشی فصلها

احساسِ سایه دارِ دیوارِ بلند 

ما بینِ من و  روزهای درگذشته

نمی دونم..که حالم خوب است یا نه. ولی بی شک حال هر کسی را  که از او جویای حال خود می شوم خراب می کنم

***

من یک سرگردان بی مدارم، حتی بارهای منفی ام به شک افتاده اند

در من کششی دیگر به سمت مثبت ها نیست

من یک الکترون ام، بی اذن هسته

بر مدار خویش

از من تواتر منظم ریاضی وار انتظار نداشته باشید

من هیچم 

یک الکترون در لایه آخر تعلق

معلق ام، در فضای جنینیِ بی وزنی

***

دیگر خسته شده ام از دوره تناوب دلخوشکنک

"ان شاا... دور تناوب بعدی....با بهار بعد"

هه ...

دلم برای فوریه می سوزد

برای هر غیر چرخنده ای نیز

توابع دوره ای می ساخت، طفلی امیدوارشان می کرد...امیدوار میکرد خودش را

سینوس، خلاصه تناسخ است

....

بیخیال داداش

هر کس فقط و فقط برمدار خود و برای یک بار و برای همیشه سیر می کند


+ نوشته شده در  89/01/13ساعت 17:24  توسط دکتر جونز  | 

مصاحبه خواندنی ابراهیم نبوی با اعتماد

مصاجبه خواندنی ابراهیم نبوی با اعتماد


ابراهيم نبوي: من به دليل برخي شرايط ناگواري که برايم پيش آمد، مجبورم چندي در بيرون از ايران زندگي کنم. اين تغيير مکان جغرافيايي به معني تغيير مختصات فکري و سياسي من نيست.

6/2/1388---------------------------------------------------------------------------------------

اگرچه بسياري ابراهيم نبوي را به عنوان يکي از چهره هاي شناخته شده طنزپردازان ايران مي شناسند اما در اين مجال با وي به عنوان مسوول دفتر سياسي وزارت کشور در سال هاي 61 تا 64 به گفت وگو نشستيم؛گفت وگوي سياسي که اگرچه گاهي گذري به طنز داشت اما کاملاً جدي بود. ابراهيم نبوي طنزپرداز و سياسي نويس اصلاحات بيش از پنج سال است که در بلژيک زندگي مي کند. بهانه اين گفت وگو حملات متعدد فاطمه رجبي به ميرحسين و علت حمايت نبوي از اين نامزد انتخاباتي است.
---
-آقاي نبوي، شما ايراني ساکن خارج از کشور هستيد. بسياري از نويسنده ها و سياسي هايي که خارج از ايران زندگي مي کنند انتخابات رياست جمهوري را يا تحريم مي کنند يا راي نمي دهند و اگر هم راي بدهند، توضيحي در رابطه با آن نمي دهند. چرا شما از انتخابات دفاع مي کنيد؟
من به دليل برخي شرايط ناگواري که برايم پيش آمد، مجبورم چندي در بيرون از ايران زندگي کنم. اين تغيير مکان جغرافيايي به معني تغيير مختصات فکري و سياسي من نيست. مخاطب من در داخل ايران زندگي مي کند و براي من نظرات و افکار عمومي ايرانيان خارج از کشور ارزش تعيين کننده ندارد. من در حقيقت فقط به لحاظ فيزيکي در فرنگ زندگي مي کنم. از طرف ديگر يادتان باشد که من و کساني مثل من، ايرانياني هستيم که به دليل مشکلات نه چندان قانوني و به دليل برخي موارد در بيرون هستيم. ما در فرصت مناسب برمي گرديم. من نيامدم که بمانم، البته تجربه خوبي در اروپا پيدا کردم، ولي قصد ادامه زندگي در اينجا را ندارم. من مي خواهم برگردم و به زندگي و کار در ايران ادامه بدهم، به همين دليل مثل کسي که در ايران زندگي مي کند در مورد انتخابات فکر مي کنم.

-شما فکر مي کنيد اگر فضا عوض شود و اصلاح طلبان به قدرت برگردند به ايران بازمي گرديد؟
من حتي اگر اصلاح طلبان به قدرت باز نگردند هم به ايران برمي گردم. ظاهراً دادگاه براي تيرماه مرا احضار کرده است و من قصد ندارم قاضي عزيزم را معطل بگذارم. اما اگر اصلاح طلبان به قدرت برگردند با خوشحالي بيشتري باز خواهم گشت. من البته يکي از مهم ترين مسائل زندگي ام بازگشت به ايران و بازگشت اصلاح طلبي و ميانه روي به کشور و قوه مجريه است، اما اينها الزاماً يکي نيستند، يعني من در هر حال برمي گردم، حتي اگر اصلاح طلبان پيروز نشوند. در هر حال از اصلاح طلبان حمايت مي کنم.

-فکر مي کنيد اصلاح طلبان شانسي براي بازگشت دارند؟
من تقريباً ترديدي ندارم که اصلاح طلبان با قدرت بازخواهند گشت. اين بيش از اينکه به تلاش اصلاح طلبان مربوط باشد، به ناکارآمدي دولت نهم مربوط است. از نظر من دولت نهم و جناب آقاي احمدي نژاد شرايط کامل يک بازنده انتخاباتي را دارند. مطمئنم ايشان وارد هر ميدان مسابقه يي بشوند، خواهند باخت. مهم نيست مسابقه کشتي باشد يا مسابقه فوتبال عربستان. يعني بعيد مي دانم مردم، اصلاح طلبان، ميانه روها و اصولگرايان و حتي اعضاي هيات دولت نهم هم به آقاي احمدي نژاد راي بدهند. از طرف ديگر اصلاح طلبان هم شرايط خوبي دارند. آقاي موسوي مثل فارست گامپ گچ پايش باز شده است و دارد تندتند مي دود، و ديگر هر چه فرياد مي زني هم توقف نمي کند. از سوي ديگر آقاي کروبي هم با يک تيم قوي آمده. من واقعاً اگر مصلحت نمي دانستم که بايد به موسوي راي بدهم و جنبه هاي کاريزماتيک او را در پيروزي موثر نمي دانستم، ترديدي از حمايت از کروبي که در کنارش کرباسچي، عبدي، ابطحي و مهاجراني هستند، نمي کردم. از طرفي خاتمي نيز زيبا و درست بازي کرد. اينها نشانه درس گرفتن از شکست هاي قبلي است. از نظر من اصلاح طلبان برنده انتخابات هستند و در روزهاي آينده اين پيروزي را پررنگ تر احساس خواهيم کرد.

-اصلاح طلبان دو نگراني دارند؛ يکي به اجماع نرسيدن دو کانديداي انتخابات و تقسيم شدن راي ها و ديگري داغ نبودن تنور انتخابات در ميان مردم کوچه و بازار. راجع به سرد بودن فضاي انتخابات مي توان به يادداشت سيدمحمدعلي ابطحي نيز اشاره کرد.
به نظر من اصلاح طلبان وضع خوبي دارند؛ يک گروه آنها که به لحاظ جنس سياسي، اقتصادي و نوع پايگاه اجتماعي متفاوت هستند، پشت سر کروبي اند و اين خوب است. گروهي ديگر که فعلاً اکثريت دارند، يعني طبقه متوسط شهرنشين، و احزاب اصلاح طلب مثل مشارکت و مجمع و مجاهدين انقلاب پشت سر ميرحسين موسوي هستند. اين دو دارند کار مي کنند و رفتارشان با قبل فرق مي کند. مهم اين است که اين دو اولاً تلويحاً پذيرفته اند که با همديگر درگير نشوند و ثانياً اين دو راي همديگر را نمي برند و نمي خورند. پايگاه و نقطه هدف اين دو متفاوت است. طبيعي است که لزومي به اجماع اوليه نيست. در ماه فروردين، روز بيست و دوم اگر کروبي يا موسوي يکي شان کنار بکشد، انگار همه بازي را بدهند به طرف مقابل، الان به هيچ وجه کروبي يا موسوي نبايد کنار بروند. حتي آقاي خاتمي هم از نظر من اشتباه کرد که تا پايان فروردين نماند. نبايد يک هدف مشخص را جلوي توپخانه راست ها گذاشت. الان کروبي راي بسياري از سنتي ها، روستاها و مناطق خاصي از کشور را مي گيرد. آقاي موسوي هم راي بسياري از نيروهاي مذهبي اصولگرا را مي گيرد. معلوم است که يک جانبازي که دوستش خودش را به خاطر زندگي ناگواري آتش زده است، به ميرحسين راي مي دهد. براي خيلي ها فرق ميرحسين و جناب احمدي نژاد در اقتصاد و سياست خارجي فقط اين است که ميرحسين چپ است، ولي موفق بود، آقاي احمدي نژاد هم چپ است ولي ناموفق بود. ميرحسين در شرايط بد، کشور را نسبتاً خوب اداره کرد، آقاي احمدي نژاد با همه امکانات نتوانست کشور را اداره کند. از طرف ديگر من فکر مي کنم دماسنج آقاي ابطحي مثل ساعت آقاي کروبي احتمالاً کار نمي کند. شور و حالي که در ميان مردم است تقريباً بي سابقه است. منتها اين اصلاح طلبان هستند که چون از دور دست شان بر آتش است فکر مي کنند تنور سرد است. صداي جلز و ولزش از آقاي کلهر و خانم رجبي مي رسد، کجاي قضيه سرد است؟ داستان اين است که اصولگرايان نمي دانند چه کنند و در آن طرف هيچ شور و شوق و نشاطي وجود ندارد.

-آقاي نبوي، ظاهراً از سال 61 تا 64 که دوره نخست وزيري ميرحسين است، شما مسوول دفتر سياسي وزارت کشور بوديد. به ذهن اين گونه خطور مي شود که وجود شما در اين سمت باعث حمايت تان از ميرحسين شده است.
البته که درست نيست. من دلبستگي خاصي به گذشته شغلي خودم ندارم و حتي از آن دفاع هم نمي کنم. دوراني بود که همه ما به شکلي داريم سعي مي کنيم تغييرش بدهيم، اما معناي اين حرف مي تواند اين باشد که من مي دانم در آن روزها چه خبر بود و سيستم حکومتي چگونه اداره مي شد. من آقاي موسوي و شيوه کار ايشان را مي شناسم. اما اگر به گذشته برگردم دوستي من با محسن مخملباف که ايشان مورد حمايت مهندس موسوي بود و اينکه من از سال 1365 تا سال 1368 با سينمايي کار مي کردم که با واسطه يا بي واسطه تحت حمايت موسوي بود در اين تصميمات نقش دارد، البته مهم ترين دليل علاقه من به آقاي موسوي يا حتي کروبي يا حتي قاليباف، جناب آقاي احمدي نژاد است که من را به آقاي موسوي علاقه مند مي کند.

-به نظر شما آقاي موسوي که شما در 20 سال پيش مي شناختيد به موسوي امروز چه مقدار شبيه است؟
به همان اندازه که آقاي کروبي و آقاي خاتمي و آقاي معين يا آقاي عبدالله نوري يا آقاي منتظري يا محسن مخملباف يا آقاي ابراهيم نبوي شبيه گذشته هستند، يعني در واقع هيچ شباهتي به لحاظ بسياري از باورها ندارد، اما چرا، شباهت هايي وجود دارد، معمولاً گذشت زمان چيزهايي را حفظ مي کند و چيزهايي را تغيير مي دهد. من از موسوي به خاطر آنچه بود، حمايت نمي کنم. آخرين باري که من آقاي موسوي را در ايران ديدم، چهار ماه قبل از خروجم از ايران بود، يعني پنج سال و نيم قبل؛ همان زماني که آقاي هاشمي را ديدم و خيلي هاي ديگر را.

خيلي از افراد مي گويند ميرحسين مدت ها نبود، و در جريان نيست، داستان دوستي است که هر گاه مسافرت مي رفت، به من مي گفت؛ «کجايي؟ مدتي است نمي بينمت،» در حالي که ما جايي نرفته بوديم، خودش رفته بود. ميرحسين در همين کشور زندگي مي کرد و ما نمي ديديمش، ولي او در جريان همه چيز بود، همان طور که وقتي آقاي خاتمي از کتابخانه ملي وارد دفتر رياست جمهوري شد، در جريان همه چيز بود.

-زمان نخست وزيري ميرحسين دوران بگير و ببند جوانان بود. دست هاي زيادي رنگ شد، موهاي زيادي کوتاه شد و... ميرحسين در آن زمان سکوت کرد و هيچ نگفت. حال ايشان مي گويند گشت ارشاد را جمع مي کنند. با توجه به اينکه شما مسوول دفتر سياسي وزارت کشور بوديد شايد اطلاع داشته باشيد که اين رفتار آقاي ميرحسين جزء تغييرات شان محسوب مي شود يا اعتقاد داريد در آن زمان هم با آن رفتارها مخالف بودند؟
تندروي عليه جوانان يا جامعه در دهه 60 حاصل انديشه ميرحسين موسوي نبود. اين تندروي به عنوان يک خصلت انقلابي در جامعه وجود داشت و اتفاقاً وجه غالب جامعه بود. اينکه اين انقلابيون چرا در آن روزها انقلابي بودند و رفتارهاي خشونت آميز مي کردند، البته نه جاي دفاع دارد و نه اگر هم جاي دفاع داشته باشد من حاضرم از آن دفاع کنم، اما طبيعي است که در يک جامعه انقلابي يکي بزند، يکي بکشد، يکي ترور کند، يکي اعدام کند، چيزي که طبيعي نيست اين است که جامعه انقلابي پس از ته نشين شدن و آرامش افرادش اصلاح بشوند و بگويند که قصد مبارزه با خشونت دارند و عذر بخواهند و خودشان را درست کنند و اصولاً جريان اصلاح همين است.

جريان انقلابيگري يک جريان عمومي در سال هاي دهه 60 بود، چه در ميان روشنفکران، چه مذهبي ها، چه مدافعان حکومت و چه مخالفان آن، چيزي که امروز وجود دارد اين است که آدمي مثل من قبول مي کند در گذشته اشتباهاتي بوده و مي خواهد خودش را اصلاح کند، و دوستاني مثل آقاي احمدي نژاد و خانم فاطمه رجبي تازه فيل شان ياد سال 1360 کرده است و مي خواهند به انقلابيگري برگردند. دولت موسوي که دولت خشونت عليه جامعه نبود. دولت موسوي دولتي بود که جامعه ايران را در شرايط جنگي اداره مي کرد. اين دولت با تمام قدرت در کار اداره کشور بود. جريان طرفدار خشونت در آن روزها جريان راستگرايي بود که در سيستم قضايي حضور داشت و کاري هم به دولت نداشت. پدران خشونت آن روزها همين دوستاني هستند که امروز دارند جريان راست را اداره مي کنند.

-به نظر شما فاطمه رجبي و کساني که امروز از موسوي انتقاد مي کنند امتداد همان جريان راست دهه 60 هستند؟
بگذاريد نکته يي را روشن کنيم. خانم رجبي در ميان دوستان شان تنها کسي است که به موسوي حمله کرده است، البته اين موضوع ربطي به موسوي ندارد، يادتان باشد که خانم رجبي به هر کسي که به رئيس همسرش انتقاد کند، حمله مي کند، فرقي نمي کند اين آدم خاتمي باشد يا هاشمي يا حتي برادر خودش. خانم رجبي به شخص محترمي مثل خاتمي اهانت هاي ناگواري کرد. ايشان جايي براي شرم باقي نگذاشت و زشت ترين الفاظ را براي محترم ترين افراد به کار برد. ايشان و دوستان شان حرمت هايي را شکستند که جامعه ايران به آن نياز دارد. ما به محترم بودن مرجعيت نياز داريم. جامعه ايران 400 سال افتخارش اين بود که اگر کسي به هر دليل مظلوم باشد و بخواهد ملجا و پناهي بيابد، مي تواند به خانه يکي از مراجع برود و کسي حق ندارد وارد آن خانه شود.

خانم رجبي و کساني مثل آقاي احمدي نژاد و دوستان شان حرمت مرجعيت و احترام بزرگان را از بين بردند. آنها سال ها است که مراجع، روحانيون، بزرگان، شيوخ و اقطاب را بي حرمت کردند. هيچ پادشاهي نتوانست تا اين حد بر اقطاب معنوي ايران بي حرمتي کند. اين دوستان با آقاي جوادي آملي و آقاي منتظري و با بسياري از بزرگان آن کردند که هيچ کس شهامت نداشت بکند، و اين را نه از سر دانايي که از سر قدرتخواهي کردند. خانم رجبي يک مقاله نوشته است که به قول خود ايشان سه وزارتخانه در زمان خاتمي ايشان را محروم کردند. چنان از آن سه مقاله و فشارهاي دوران خاتمي حرف مي زندکه استالين از محاصره روسيه توسط آلمان ها حرف نمي زد، ايشان و دوستان شان در دهه 60 هم براي مراجع حرمت نگذاشتند.

آقاي مهدي نصيري که با يک واسطه به آقاي احمدي نژاد مربوط مي شود، رک و راست به يکي از بزرگ ترين مجتهدين زمان مان گفت «رمال»، اين خانم ها و آقايان،آقاي منتظري و ساير بزرگان را مورد اهانت قرار دادند، نه به خاطر اينکه با خرافات مخالف بودند، فقط به خاطر قدرت. اگر آقاي احمدي نژاد نبود، آقاي الهام بايد ماه ها دنبال کار مي گشت تا به عنوان معلم حق التدريسي درس بدهد يا خانم رجبي بايد مثلاً تايپيست فلان موسسه قرض الحسنه مي شد. معلوم است که وقتي اين افراد موقعيتي پيدا مي کنند، روحاني که هيچ، خدا را هم حاضرند زير دست و پا له کنند. گروهي که آبادگران را تشکيل مي دهند و آنان که در لويزان از بچه هاي تحکيم انشعاب کردند و بعداً با جريان راست رفتند منشاء مهم ترين خشونت هاي کشورند. الان هم مي خواهند ايران را برگردانند به روزهايي که ما از آنها مي گريزيم، نه ما، که همه عقلاي قوم از آن مي گريزند. انقلاب ايران يک دوران گذار بود براي رسيدن به يک حکومت که اين حکومت بايد تبديل به کشوري نمونه و مناسب براي زندگي مردم شود، اصلاح مهم ترين کار براي اين کشور است.

-شما بارها و بارها نسبت به يادداشت هاي خانم رجبي واکنش نشان داديد. تصور شما اين است که خانم رجبي نماد يک جريان است يا نه؟
من يادداشت هاي زيادي درباره خانم رجبي نوشتم، و به همين دليل فکر کنم شايد از آقاي الهام بهتر ايشان را مي شناسم، به نظر من ايشان در جهان اسلام يک پديده است، يک زن که از مهم ترين مردان قدرتمند کشور انتقاد مي کند، البته کاش ايشان بعد از انتقادات شان از مخالفان دولت اين همه سفر حج نمي رفتند و بيشتر تهران مي ماندند، يا کتاب شان توسط دولت و با کمک مالي دولت چاپ نمي شد، چون حتي در غيراين صورت هم کتاب ايشان خريدار داشت. مشکل اين است که وقتي شما به عنوان يک فداکار يا ايثارگر شناخته مي شويد، مردم انتظار دارند حداقل يک رنجي هم بکشيد، نه اينکه فداکار و ايثارگر باشيد و دائماً هم مردم را کتک بزنيد. با همه اين احوال من وجود خانم رجبي را براي شرايط فعلي کشور بسيار مغتنم مي دانم، به خصوص اينکه ايشان اگر به عنوان مدافع آقاي احمدي نژاد در صحنه حضور داشته باشند، اين يک گام بزرگ براي پيروزي آقاي موسوي خواهد بود.

-شنيده مي شود فلاحيان، مسيح مهاجري، احمد توکلي و بسياري از کساني که تفکرات جناح راست را نمايندگي مي کنند حال به طور تلويحي از موسوي حمايت مي کنند. علت را در چه مي بينيد؟
علتش کاملاً طبيعي است، اگر جز اين باشد بايد در صداقت شان شک کرد. اصولاً احمدي نژاد دو نظريه مهم دارد؛ يکي نظريه تقدم عدالت براي حمايت از گروه هاي تهيدست، دوم تقدم استقلال کشور به عنوان يک شخصيت ضدامريکايي- يا با زبان کلانتري- ضداستکباري. اين دو ويژگي خصائلي هستند که اکثر راي دهندگان و نيروهاي سياسي به آنها توجه مي کنند، وگرنه کسي به خاطر اينکه ايشان دائم السفر هستند يا کاپشن مي پوشند که طرفدار ايشان نيست. حالا مشکل اصولگرايان حامي جناب آقاي احمدي نژاد اين است که اتفاقاً آقاي موسوي هم همين شعارها را مي دهد، با اين تفاوت که آقاي موسوي در هشت سالي که اين شعارها را مي داد، بدون داشتن امکانات و پول نفت و در شرايط جنگي نسبتاً موفق بود، اما آقاي احمدي نژاد با داشتن 300 ميليارد دلار پول و داشتن اختيارات هر سه قوه و کابينه يکدست ناموفق بود.

آقاي احمدي نژاد اگر يک دهم بودجه مصرفي را به آقاي موسوي مي داد ايشان مي توانست تمام وعده هاي رئيس جمهور را کنترات و آنها را عملي کند. اصولگرايان راستگو و کساني که به اصول انقلاب اعتقاد دارند، طبيعي است که بايد از ميان دو آدمي که دو وعده شبيه به هم مي دهند، آن يکي را انتخاب کنند که عرضه دارد، و طبيعي است که موسوي آدم باعرضه يي است. البته موسوي چيزهاي ديگري هم دارد؛ آدمي است که تيم دارد، خردمند است، اهل فرهنگ است، نگاهش به جهان نگاه محترمانه يي است، منزلت ايران را حفظ کرده و مي کند و از همه مهم تر اينکه آقاي موسوي تنها کسي است که مي تواند ما را از دست اين اشتباهات آقاي احمدي نژاد نجات دهد.

-منظور شما اين است که از نظر آنان احمدي نژاد و ميرحسين موسوي يک جور فکر مي کنند؟
نه، منظورم اين است که آقاي موسوي و احمدي نژاد در دو مورد نزديک به هم فکر مي کنند؛ يکي شان مي تواند فکرش را عملي کند، آن يکي نمي تواند، به همين دليل آنها طرفدارش هستند. البته گفتم موسوي به آزادي، فرهنگ و خيلي چيزهاي ديگر اعتقاد دارد که آقاي احمدي نژاد ندارد. البته اين هم به قول بنيامين «بمونه» که آقاي احمدي نژاد مي خواهد اداي دولت موسوي را دربياورد، ولي موسوي خودش است.

-گفته مي شود کروبي هويتش بيش از موسوي به اصلاحات نزديک است و موسوي را نماينده مطالبات اصلاح طلبان نمي دانند.
ببينيد، من تا دو ماه قبل برايم اهميتي نداشت که آقاي کروبي چه مي کند، نه تندي هايش برايم معقول و مقبول بود و نه حتي برخوردهاي تشکيلاتي و برنامه هاي موثرش در اين چهار سال را دنبال مي کردم. اصلاً ايشان در نقطه کور ذهن و چشم من بود، اما در دو ماه گذشته انتخاب آقاي کرباسچي، و جذب افرادي مثل مهاجراني، عباس عبدي و ابطحي به سوي ايشان به من نشان مي دهد ما با يک کروبي سروکار داريم که عاقل، اهل خرد و سياست و شجاع است و به فکر به دست گرفتن قدرت و اداره آن است. اينها نشانه هاي خوبي است، شايد اگر هر کسي جز ميرحسين موسوي بود، و اگر خاتمي آن بيانيه انصراف را نمي داد من با دل و جان براي آقاي کروبي کار و تلاش مي کردم ايشان موفق شود، در حال حاضر هم ايشان را مقتدر مي بينم، منتها از نظر من اين آقاي موسوي است که حاصل عمل تشکيلاتي اصلاح طلبان است، يعني عمل ائتلاف، انصراف، حمايت گروه ها، اجماع تشکل ها براي انتخاب او شکل گرفته، و اين براي من اهميت دارد.

من معتقدم بايد نظم سياسي داشته باشيم. اگر قرار است خاتمي به نفع موسوي انصراف بدهد، من به عنوان حامي خاتمي از موسوي حمايت خواهم کرد. البته ممکن است فکر کنيد اين يک تبعيت کورکورانه است، اما چنين نيست، اين نظم سياسي است؛ چيزي که سال ها نداشتيم. از طرف ديگر از نظر من آقاي موسوي براي پيروزي در مقابل آقاي احمدي نژاد شانس بيشتري دارد. موسوي شخصيتي کاريزماتيک است و حتي مي خواهم بگويم دور بودنش از قدرت خود يک عامل موثر است. يادتان باشد چه در مورد خاتمي، يا احمدي نژاد مردم افراد بيرون قدرت را به افراد درون قدرت ترجيح دادند. من شانس موسوي را بيشتر مي دانم. البته بخشي از علاقه من هم به رويکردهاي هنري او برمي گردد. من شاهد اين بوده ام که شخص موسوي بارها از هنرمندان مغضوب و مظلوم دفاع کرد. البته من در چند نوشته ام گفته ام و تصريح کرد ه ام که ما براي پيروزي اصلاحات آمديم. من هرگز برخلاف دور قبل عليه نامزدهاي ديگر اصلاح طلب چيزي نخواهم نوشت و از موسوي حمايت مي کنم، اما اگر ببينم آقاي کروبي دو هفته قبل از انتخابات موفق شده است موجي بزرگ ايجاد يا کابينه يي عالي معرفي کند يا موسوي رفتاري ناشايست بکند طبيعي است که در روزهاي آخر هم به طرف کروبي خواهم رفت و هم از موسوي خواهم خواست براي کمک به اصلاحات به نفع کروبي کنار برود يا برعکس. اما در هر حال به هيچ کدام از اين دو بزرگوار توصيه نمي کنم که تا دو هفته قبل از انتخابات کنار بروند.

-در اين دوره نسبت به دوره قبل بحث تحريم انتخابات به صورت جدي مطرح نشده است، فکر مي کنيد چرا کساني که در دوره قبل تحريم کردند حال سکوت کرده اند؟
شما در هر جايي باشيد لازم است روزنامه يي در دست بگيريد، يا تلويزيون روشن کنيد، يا پاي اينترنت برويد، يا ميدان تره بار برويد و گوجه فرنگي و پياز بخريد، يا خانه اجاره کنيد يا هر کاري بکنيد، متوجه حضور جناب آقاي احمدي نژاد به عنوان رئيس جمهور خواهيد شد و طبيعتاً همه مي دانند که حضور ايشان حاصل تحريم انتخابات توسط برخي از گروه هاي اجتماعي يا صنفي است، طبيعي است که مردم نخواهند چنين حوادثي ديگر تکرار شود. به نظر من تحريم انتخابات ديگر معني ندارد. تحريم کنندگان مي گفتند ما مي خواهيم تحريم کنيم تا حکومت مشروعيتش را از دست بدهد، و واقعاً هم دفعه قبل نيمي از مردم در انتخابات راي ندادند. چهار سال تحريم کنندگان وقت داشتند که مشروعيت نداشتن جمهوري اسلامي را اثبات کنند، الان هيچ کدام از آنها پيدايشان نيست.
گروهي هم مي گفتند ما راي نمي دهيم تا اوضاع آنقدر بد بشود، آنقدر بد بشود، آنقدر بد بشود... که خارجي ها حمله کنند و.... وقتي پاي حمله امريکا به ميان آمد، حتي بسياري از آن تحريم کنندگان هم حاضر نبودند در بدترين شرايط کوچک ترين لطمه يي به کشورمان بخورد. خودشان مي گفتند اگر جنگ بشود مي رويم ايران و جان مي دهيم، در حالي که قبل از آن مي توانستند فقط يک راي بدهند تا چنين مشکلاتي ايجاد نشود. البته عمده ترين جريان تحريم مربوط به کساني است که بيرون ايران زندگي مي کنند و قصد بازگشت به ايران ندارند، ولي به هر نحو نزد دوستان و فاميل و آشنا به عنوان فعال سياسي يا مفعول تشکيلاتي شناخته شده اند. خيلي از اين افراد تحريم مي کردند چون واقعاً برايشان فرقي نمي کرد هاشمي رئيس جمهور باشد يا احمدي نژاد.

طبيعي است، چون وقتي شما در نيويورک زندگي مي کنيد يا در پاريس و قصد بازگشت هم نداريد خيلي اوقات حتي به نفع تان است کسي سر کار بيايد که اوضاع بدتر بشود. وقتي کسي معتقد است کسي بيايد که مردم بيشتر اذيت بشوند، مي خواهد مشکل شخصي خودش را حل کند و برايش اهميتي ندارد که 70 ميليون نفر چه بدبختي بکشند. اين جريان تحريم هم به نظر من تا حد زيادي به خاطر رفتن بوش و جريان تند ضدايراني و آمدن آقاي اوباما کمرنگ شده است. به نظرم تحريم انتخابات ديگر دليل بين المللي يا اجتماعي و سياسي ندارد، و بيشتر يک بازي شخصي براي برخي نيروهاي سياسي است که دچار بيماري بي مسووليتي سياسي هستند.

-فکر مي کنيد يک موج قدرتمند اجتماعي ايجاد خواهد شد که بتواند انتخاباتي حماسي براي اصلاح طلبان برگزار شود، همانند دوم خرداد 76؟
تقريباً يقين دارم اين اتفاق خواهد افتاد و براي وقوع آن تلاش مي کنم. مي گويند يک رودخانه هرگز تکرار نمي شود، به نظر من دوم خرداد قبلاً رخ داد و تمام شد. يک خاطره زيبا است که دوستش داريم، نبايد منتظر تکرارش باشيم، اما به نظرم حضور مردم ايران براي نجات کشور از بحران بي کفايتي و بي لياقتي و خطر ملي چيزي است که رخ خواهد داد و همه بايد کمک کنيم تا به زيباتري�

+ نوشته شده در  88/02/06ساعت 14:0  توسط دکتر جونز  | 

ميناگري ها- هواي تازه- نسيم معطر

این چنین میناگری ها کار توست

سيدعطالله مهاجراني - چهارشنبه 26 فروردین 1388 [2009.04.15]


اعتمادملي‎: ‎نقد مهندس موسوی بر یادداشت طنزنویسی، و نیز دفاع از حق انتقاد خانم فاطمه‎ ‎رجبی، از زمره ‏همان میناگری هایی ست که در زمانه عسرت و غلظت سنگین سیاست،‎ ‎کمتر دست می دهد‎.

مدتی پیش سیدمحمد بهشتی که خودش از جنس هوای تازه است، در مصاحبه با " کلمه" گفته بود‎:
‎«‎کشور به هوای تازه ای نیاز دارد، با شناختی که از سوابق میرحسین‎ ‎موسوی داریم ،حضور او در این دوره ‏از انتخابات فرصت مغتنمی است، این‎ ‎امیدواری را ایجاد می کند که از یک فضای زمستانی به فضایی بهاری ‏منتقل‎ ‎شویم‎"
توضیح مهندس موسوی ، نسیم خنک معطری از جنس همان هوای تازه بود‎.

برای آنانی که شخصیت و منش مهندس موسوی را می شناسند، واکنش ایشان کاملا طبیعی و صمیمانه به نظر ‏می رسد‎..
بگذارید به یکی از دیگر از میناگری های ایشان اشاره کنم‏‎...

رفته بودم باختران! آن روز ها هنوز نام استان "استان باختران" بود و‎ ‎نام کرمانشاه از رسمیت افتاده بود. تا به ‏همت آقای ططری آن نام و نشان‎ ‎تاریخی دوباره بازگشت‎.

شهر و پالایشگاه بمباران شده بود. می توانید تصور کنید وقتی یک‎ ‎پالایشگاه بمباران می شود؛ چه اتفاقی می ‏افتد. انگار از هر گوشه ای مصیبت‎ ‎می جوشید. از سویی هم چهره ها محکم وبرق دیدگان برنده و کلمات پر ‏طنین‎ ‎بود. " دوباره می سازیم‎."

دوباره می سازیم شعار دولت در دوران جنگ بود. امروز شیشه ساختمان ها‎ ‎براثر بمباران ها بر زمین می ‏ریخت و صبح فردا دوباره و چند باره شیشه های‏‎ ‎براق نو نصب می شد. نشانی از مقاومت و نشاط زندگی در ‏اوج ویرانی‎ . ‎ایستادگی و سربلندی روح بر فراز پیکری خرد و زخمی‎...

شبی در مهمانسرای استانداری بودم. آقای نکویی استاندار بود. کم و بیش‎ ‎از سرما می لرزیدیم. آقای نکویی را ‏از دوران دانشجویی در اصفهان می‎ ‎شناختم. از دانشگاه تا خیابان مسجد سید، از چهارباغ بالا و پایین پیاده می‎ ‎آمدم‎.

در مسیر مدتی هم در کتابفروشی قائم گشتی می زدم. روزی برای اولین بار‎ ‎کلیات فارسی اشعار اقبال ‏لاهوری را در کتابفروشی ایشان دیدم. کتاب را‎ ‎خریدم، لحظه ای نگاهم با نگاه آقای نکویی گره خورد. گرم و ‏مهربان بود...و‎ ‎سلام علیکی و آشنایی‎...

سال ها گذشته بود اکنون هر دو ما در مهمانسرای استانداری در شبی‎ ‎زمستانی گفتگو می کردیم. آقای نکویی ‏گفت:یک مطلبی را برایت بگویم که تا‎ ‎آخر عمرم از یادم نمی رود. ساعت از یازده شب گذشته بود. تلفن دفترم ‏زنگ‎ ‎زد. گفتند آقای نخست وزیر می خواهند با شما صحبت کنند. مهندس موسوی بود‎. ‎دوستانه پرسید‎:
‎" ‎آقای نکویی خبر داری در این سرمای بی سابقه اسلام آباد غرب( سرما منهای سی درجه رسیده بود) برای ‏حسن دیوانه چه فکری کردند؟‎"
گفتم:" حسن دیوانه؟‏‎"
‎" ‎بله، روزنامه ها نوشته بودند. حسن دیوانه توی یک خرابه زندگی می کند. شما از فرماندار بپرسید، برای او ‏چه فکری کرده اند؟‎"
خداحافظی کردیم. تا فرماندار را پیدا کردم، آن هم در آن نیمه شب‎ ‎زمستانی، نزدیک یک ساعتی طول کشید. ‏فرماندار گفت:" اتفاقا من هم نگران او‏‎ ‎بودم. کمیته امداد برایش جایی را در نظر گرفت. فعلا مشکلی ندارد‎."
آقای نکویی گفت:" خیالم راحت شد. دیدم ساعت نزدیک به یک بعد از نصف‎ ‎شب است.با خودم گفتم فردا ‏صبح به آقای نخست وزیر اطلاع می دهم. آماده شدم‎ ‎بخوابم که دوباره صدای زنگ تلفن کشیک دفترم‎:
‎" ‎آقای استاندار! آقای نخست وزیر می خواهند با شما صحبت کنند‎."
مهندس موسوی با همان لحن آرام پرسید:" آقای نکویی برای حسن دیوانه فکری کردید‎"
برای ایشان توضیح دادم. اما دیگر خواب به چشمم نمی آمد‎...
من هم آن شب که آقای نکویی این ماجرا را تعریف کرد، بی خواب شده بودم‎. ‎همان شب هم در ذهنم گذشت: ‏این ها میناگری های یک روح بزرگ است...همان بهشت‎ ‎گمشده همه ما، همان هوای تازه‎...
باد صبحی به هوایت ز گلستان برخاست‎
که تو خوشتر ز گل و تازه تر از نسرینی‎ ‎
+ نوشته شده در  88/01/26ساعت 10:35  توسط دکتر جونز  | 

مي زند باران به شيشه

باروناي قشنگي مياد اين روزا

5 شنبه شب كه بر مي خواستم گردم خونه...ميدون فاطمي يهو مي خواست سيل بياد... يه دستم كيف كار...يه دستم چتر...نمي دونم توي كودوم دستم هم دو تا كيسه كه هديه گرفته بودم واسه نينياي داداشم..بارونم كه از حد " دم اسب" گذشته و به "... اسب" بيشتر شبيه بود همينطور ميومد...كنار خيابون روزاي عاديش ماشين گير نمياد حالا كه ديگه واويلا....فقط بگم وقتي از تاكسي پياده شدم آرياشهر رفتم در اي تي ام اونجا بود كه فهميدم توي اين طوفان دست پري و عجله و گيجي..سه تا كارت اعتباري ازم گم شده... بگذرم از شانسي كه اورده بودم كه قد كرايه تاكسي تا روز شنبه كه برم سر كار پول تو جيبم بود... واسه مهموني خونه داداش هم سر راه زنگ زدم يكي از بچه ها پولو دستي بهم رسوند...


امروز صبحم كه بارون قشنگه نمريزه داره مياد...

از اوضاع اينطوري داره بر مياد كه كم كم آرايش نيروها واسه انتخابات داره شكل ميگيره :D

دوباره انتخابات شده و مردم مهم شدن:

برخورد با هتل‌هایی که زنان را نپذیرند

:هرکس توان اداره کشور را دارد کانديدا شود (5 شنبه 20 فروردين 88) ( من فكر ميكنم درستش اينطوري باشه كه: هركس توان داره بياد وسط...)

خلاصه تو اين مدت تا روز انتخابات مردم خيلي مهم اند....محترم اند...يه كم ميشه انتقاد كرد... كاش هر روز انتخابات بود

راستي كسي سيب زميني گرفته؟ آدرس داشتين خبر كنين




+ نوشته شده در  88/01/22ساعت 11:25  توسط دکتر جونز  |